خرید بک لینک
تو مراسم سالگرد ختم مامانجون وسط شیون و جیغ و داد وقتی داشتن زخم کهنه را نو میکردن مردی که داشت روضه میخوند یهو گفت دوستان از میوه های روی میز غافل نشین! دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ عاخه این چیه دوستان از میوه های روی میز غافل نشین؟ جمله تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم جمله تو ذهتم تکرار میشد و میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم جمله تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و مامان داشت نگاهم میکرد و جمله داشت تو ذهنم تکرار میشد و میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و مامان داشت نگاهم میکرد وداشتم از دست خودم ناراحت میشدم. داشتم دلخور میشدم.... حالا خنده ام گرفته وسط جیغ و داد و شیون وقتی زخم کهنه ام نو شده خنده ام گرفته و نمیتونم جلوی خنده مو بگیرم خودمو نگا میکنم و از خودم ناراحتم اما خنده ام گرفته کاری از دسم بر نمیاد فقط خنده ام گرفته وسط تازه شدن یه زخم کهنه...

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:24

سردم است همیشه سردم است هوای مسخره ایست همیشه فکر میکنم به اندازه لباس پوشیده ام وهمیشه به اندازه لباس نپوشیده ام ... سال تحصیلی ام که شروع شد خانه را تازه نوسازی کرده بودندهمه چیز جابه جا شده بود حالا اولین بار است بعد از شروع ترم که آمده ام یک هفته بمانم وماندن... ماندن وقتی میدانی رفتنی در کاراست لذت بخش تر است این لذت موقت در زندگی ام اینکه در تهران یک زندگی موقت دارم در اصفهان یک زندگی موقت این عدم تعلق این ماندنی که دنباله اش رفتن است... اما میان همه ی لحظه های این تعلیق ترس تمام شدن است واصلن مگر همین ترس واضطراب نیست که تعلیق را برایم لذت بخش تر میکند ؟ نمیدانم واقعن نمی دانم ... یکی از هم اتاقی هایم با دلخوری وعصبانیت پرسید حمیده توهنوز کلید در اتاقو نزدی؟ نزده بودم گفت خب فکر کن کلید در خونه تونه یکی بزن از روش باید داشته باشی ... گفتم کلید در خونه را هم ندارم سه بار بابام برام زده گم کردم نگاهم کرد ک چی بگم عاخه ؟ گفت پس من کلیدمو میذارم اتاق خاسی بری بذارش تو کفشم ... نگذاشتم کلید را نگذاشتم توی کفش نه اینکه لج کنم یا هرکوفت دیگری یادم رفت یادم رفت یادم رفت مریم زنگ زده بود که حمیده چرا درو قفلش نکردی ؟ وای وای وای بعد از یک مکث طولانی با لحنی مملو از شرم ونه اندوه واقعن یادم رفت ببخشین چیزی کم شده ؟ نه کم نشده ! خب خدارا شکر ولی ممکن بود کم شه حمیده !بالحنی مردد م

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:24

.

مثل یه بچه ام توی جنگ عراق...

.

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:24

ساعت چار و نیم نصفه شب یا صب خوابیدم روی تخت سفت خابگاهی که سفت بودنشو تا امشب نفهمیده بودم دارم با اشک چشام خودمو تو مثلث جبر جغرافیایی و باقالی و عقاید نوکانتی نامجو غرق میکنم و مطعنم دنبال این آینده نبودم ولی یادم نمیاد دنبال چه آینده ای بودم ولی نمیدونم دنبال چه آینده ایم...

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:24

احساس احترام... احساس نزدیکی حتا ب آدمهایی که خیلی هم نمیشناسمشون اما با چند لحظه از غصه هاشون شنیدن اون هم از زبان دیگران..

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:24

این روزا ک تموم بشه دلم میخاد برم شیراز... برم شیراز... برم شیراز... برم حافظیه بشینم یه گوشه فقط نگا کنم آدما را نگا کنم ک اومدن دیدن حافظ... این روزا ک تموم بشه میرم... خسته شدم از بس کتابشو بغل کردم میخام بشینم کنارش حافظ بخونم میخام بشینم کنارش بام حرف بزنه...

قول میدم به خودم...

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی